کتاب پسری که دور دنیا را رکاب زد

 

موضوع : در این مجموعه داستان سه‌جلدی که الستر هامفریز نویسنده، مستندساز و ماجراجوی اهل انگلستان بر اساس ماجراهای واقعی سفر به دور دنیای خودش برای نوجوانان نوشته است، مخاطبان با تام همراه می‏شوند؛ پسری ماجراجو که احساس می‏کند دنیای واقعی باید بزرگ‏تر از دنیای اطراف خودش باشد و تصمیم می‏گیرد با دوچرخه سفر باورنکردنی‏اش را برای کشف این دنیای بزرگ آغاز کند. سه کتاب این مجموعه عبارت‌اند از:

جلد 1_ سفر به اروپا و آفریقا

جلد 2_سفر به آمریکا

جلد 3_سفر به آسیا

درباره نویسنده :

 

او ماجراجویی را از دوران مدرسه آغاز کرد و در جوانی با دوچرخه‌اش ۴ سال دور دنیا گشت. او بعد از سال‌ها سفر به جاهای مختلف دنیا، اکنون در یک روستا در انگلستان ساکن شده و تلاش می‌کند مردم را به ماجراجویی تشویق کند. هامفریز در سال ۲۰۱۲ به عنوان یکی از ماجراجویان برتر از سوی مجله نشنال جئوگرافیک انتخاب شد. او خالق ایده‌ «ماجراجویی‌های کوچک» است و مردم را تشویق می‌کند به ماجراجوی‌های کوچکی دست بزنند که برای همه در دسترس است. هامفری وبلاگ‌نویس است و تاکنون ۹ کتاب نوشته است که بیشتر آنان برای بزرگسالان است.

«تام مورگان جونز» تصویرگر کتاب‌های کودکان، مجلات و بازی‌های تخته‌ای است. او نویسنده چند کتاب تصویری نیز بوده است

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

عادت های عجیب نویسندگان بزرگ

درود

میخوام یه قسمت دیگه ازعادت عجیب نویسندگان رو بهتون معرفی کنم

گوستاو فلوبر

فلوبر هر روز صبح ساعت ۱۰ بلند می شد و زنگ پیشخدمت را به صدا در می آورد تا برایش روزنامه ها، نامه ها، لیوانی آب سرد و پیپ چاق شده اش را بیاورد. بعد مشتی به دیوار بالا می زد تا اگر مادرش دوست دارد بیاید و کنارش بنشیند و باهم صحبت کنند. بعد از آن هم نوبت به نظافت روزانه و استفاده تونیک ضدریزش مو می رسید. ناهار را معمولا سبک می خورد و بعد از تدریس تاریخ و جغرافیا به برادرزاده اش، مطالعه می کرد. اما وقت نوشتن فلوبر شب بود.

ارنست همینگوی

اول این که ایستاده می نوشت. اول روی برگه هایی روی تخته شاسی می نوشت بعد اگر کار خوب پیش نمی رفت، کاغذها را رها می کرد و سراغ ماشین تحریر می رفت. همینگوی غالبا حساب کلمات روزانه اش را داشت تا به قول خودش: «کلاه سر خودم نگذارم!» اما اگر کار خوب پیش نمی رفت، دست از نوشتن می کشید و به نامه هایش جواب می داد؛ یک مرخصی دل پذیر میان مسئولیت خطیر نوشتن».

کارل گوستاو یونگ

یونگ ساعت هفت از خواب بلند می شد و به شکرپاش، قوری و ماهیتابه اش سلام می کرد و صبح به خیر می گفت! به گفته زندگی نامه نویسش: «او زمانی طولانی را به درست کردن صبحانه می گذراند که معمولا شامل قهوه، گوشت سالامی، میوه، نان و کره می شد.»

دو ساعت از صبح را به نوشتن اختصاص می داد و بعد از آن به نقاشی یا پیاده روی های طولانی روی تپه ها. ۱۰ شب وقت خواب بود. به نوشته خودش: «من در یولینگن درست وسط زندگی واقعی هستم، عمیقا خودم هستم. بدون برق می گذرانم و خودم اجاق و شومینه را آتش می کنم. غروب ها چراغ های کهنه را روشن می کنم. آب لوله کشی وجود ندارد و از چاه آب می کشم. هیزم می شکنم و غذا می پزم. این کارهای ساده آدم را هم ساده می کنند و ساده بودن چقدر سخت است!»

 

کتاب ماجراهای ناگوار

سلاممممم به همگی

معرفی کتاب ماجراهای ناگوار :

بدبیاری ها (به انگلیسی: A Series of Unfortunate Events) یا ماجراهای ناگوار یک سری ۱۳ جلدی داستان کودکان نوشته شده توسط دنیل هندلر با نام مستعار لمونی اسنیکت و تصویرگری برت هلکوئیست است.

خلاصه :

 ویولت و کلاوس و سانی بودلر سه خواهر و برادر از یک پدر و مادر ماجراجو و ثروتمند بودند که در ساحل برینی بریچ می فهمند که پدر و مادرشان در آتش سوزی بزرگی از بین رفتند و آن ها باید از این به بعد در خانه کنت الاف که یکی از فامیل های دورشان است زندگی کنند. کنت الاف سعی می کند با نقشه هایی ثروت بودلر ها را بدزد و همه ی این ها به یک سازمان مخفی مربوط میشود.

پیشنهاد میکنم این مجموعه ی 13 جلدی رو حتما بخونید.

سریال  این مجموعه ی هیجان انگیز هم ساخته شده است.

💙عادت های عجیب نویسندگان💙

ادامه ی عادت ها :

« فردریش شیلر»

عادتی داشت که او را از بسیاری دیگر از نویسندگان عجیبتر می کند. او چند سیب را داخل کشوی یک میز می گذاشت تا بپوسند. او بوی سیب فاسد را دوست داشت و این بو به او الهام می داد!

«آگاتا کریستی»

آگاتا کریسیتی، جنایی‌نویس مشهور و خالق آثار کلاسیکی چون «قتل در قطار سریع‌السیر شرق» عادت داشت هروقت به حمام می‌رود، سیبی را با خود به داخل وان برده و درحالی که به معمای قتل داستانی که در سر دارد می‌اندیشد به آن سیب گاز بزند!
به نظر می‌رسد اوقات روزمره‌ای که او در حمام می‌گذرانده در موفقیت او در عرصه نویسندگی نقش مهمی داشته است. کریستی در طول زندگی حرفه‌ای خود بیش از 60 رمان کارآگاهی نوشت که آثارش چیزی حدود دو میلیارد نسخه در سراسر جهان به فروش رفت. نمایشنامه معروف «تله موش» از این نویسنده انگلیسی در طول 50 سال همیشه بر روی صحنه بوده است!

الکساندر دوما

عادت عجیب «الکساندر دوما» به کدگذاری های رنگی مربوط می شود. او از کاغذ آبی برای نوشتن آثار هنری استفاده می کرد، برای اشعار از کاغذ زرد و برای مقالاتش از کاغذ صورتی.

💜عادت عجیب نویسندگان معروف💜

سلام به همگی 💜

امروز می خوام چندتا عادت عجیب و جالب نویسنده های معروف رو بهتون بگم:

ئودور زوس گایزل

، داستان‌نویس و تصویرگر مشهور آمریکایی کودکان که به دکتر سوس نیز معروف است، کلکسیون بزرگی با بیش از 300 کلاه داشت. او هروقت در نویسندگی‌اش با مشکلی رو‌به ‌رو می‌شد، در کمد سحرآمیزش را باز می‌کرد و کلاهی را بیرون می‌کشید و تا زمانی که چشمه الهامش دوباره می‌جوشید، آن کلاه را بر سر می‌گذاشت. همین عادت‌های عجیب به او کمک کرد تا محبوب‌ترین کتاب‌های کودک مانند «گربه کلاه به سر» خلق شوند

مایا آجلو

مایا آنجلو، نویسنده و شاعر سرشناس آمریکایی و فعال حقوق مدنی، هر روز ساعت 6 صبح از آپارتمانش بیرون می‌آمد و وقتش را تا ساعت 2 بعدالظهر برای نوشتن در هتلی کوچک می‌گذراند. او تنها چیزهایی که با خود می‌برد یک دسته کاغذ، فرهنگ لغت، انجیل، فرهنگ معنایی، یک دسته کارت و یک بطری بود و سپس از کارکنان هتل می‌خواست که همه عکس‌ها را از روی دیوارهای اتاقش پایین بیاورند.

ویرجینیا وولف
ویرجینیا وولف یکی از تاثیرگذارترین نویسنده‌های قرن بیستم آثار خود را در حالت ایستاده روی یک میز شیب‌دار به رشته تحریر درمی‌آورد. او مثل یک نقاش ترجیح می‌داد که بعد از کمی نوشتن یک قدم به عقب بردارد تا با نگاهی متفاوت اثرش را نظاره‌ کند.

کتاب آن سوی آبی بیکران

درود 

می خوام یه کتاب جذاب دیگه از نشر پرتقال رو بهتون معرفی کنم...

موضوع :

کروی دوازده‌ساله تمام زندگی‌اش را در تکه‌جزیره‌ای کوچک و جدامانده از بقیه‌ی جزیره‌های سرد و زیبای الیزابتی در ایالت ماساچوست گذرانده است. وقتی فقط چند ساعت از تولدش گذشته بود، سوار بر قایقی کوچک در دریای بی‌کران رها شد. تنها دوستان و هم‌صحبت‌هایش اُش، مردی که او را از دریا گرفته و بزرگ کرده، و خانم مگی، همسایه‌ی تندخو و در عین حال مهربانش در آن سوی آب‌راه هستند.

کرو همیشه نسبت به دنیای اطرافش کنجکاو بوده ، اما یک شب با دیدن آتشی مرموز و عجیب در آن سوی آب، پرسش‌هایی درباره‌ی گذشته توی قلبش شکل می‌گیرد. خیلی زود زنجیره‌ای از حوادث پشت سر هم رخ می‌دهند که کرو را در مسیر کشف حقیقت و البته خطر به پیش می‌رانند.

بخشی از کتاب :

هر روز که می‌گذشت حس می‌کردم کنجکاوی‌هایم مدام بیشتر و شدیدتر می‌شوند؛ انگار بخشی از وجود من بودند که مثل استخوان با رشد من آن‌ها هم بزرگ‌تر می‌شدند. ولی علاوه بر کنجکاوی در مورد موضوعات ساده، حس می‌کردم چیزهایی هست که باید حقیقت آن‌ها را بدانم. می‌خواستم بدانم چرا توی بعضی از صدف‌های کاتی‌هانک مروارید هست و توی بعضی دیگر نیست. چطور ماه می‌تواند از چنین فاصله‌ای آب اقیانوس را به سمت خود بکشد یا به سمت زمین هل بدهد، ولی نمی‌تواند شیر داخل چای خانم مگی را به هم بزند. ولی بیشتر از هر چیز دیگر، باید می‌فهمیدم چرا بیشتر ساکنین جزیرهٔ کاتی‌هانک از من دوری می‌کنند، انگار از من می‌ترسیدند، با اینکه از آن‌ها کوچک‌تر بودم.

نمی‌دانستم این موضوع به اینکه من از کجا آمده‌ام ارتباطی داشت یا نه. اگر هم داشت، بی‌معنی بود. مکان چه ربطی می‌توانست به اینکه آدم‌ها چه هستند و که هستند داشته باشد. شاید به بعضی چیزها می‌توانست ربط داشته باشد؛ ولی نه به همه‌چیز. و من می‌خواستم هر سه را بدانم، اینکه از کجا آمده‌ام، چه هستم و که هستم؟

ولی اُش نمی‌خواست به تمام سؤال‌هایم پاسخ دهد. وقتی دربارهٔ صدف‌های مرواریدی و یا جزر و مد دریا از او می‌پرسیدم، تمام تلاشش را می‌کرد تا به من جواب دهد و مرا قانع کند؛ ولی وقتی پرسش‌هایم را به فراتر از مرزهای زندگی‌مان توی جزیره می‌کشاندم، ماه می‌شد و سعی می‌کرد مرا عقب بکشاند، مثل اینکه من به‌جای خون از دریا درست شده باشم.

یک بار که از او دربارهٔ زندگی‌اش قبل از با هم بودنمان پرسیدم، گفت: «واسه رسیدن به اینجا راه خیلی خیلی طولانی‌ای رو پشت سر گذاشتم. تا اونجایی که می‌شد دور شدم. دور از اونجایی که برادرهای خودم بی‌خود و بی‌جهت به جون هم افتادن و یه دعوای وحشتناک راه انداختن و کاری کردن که دیگه هیچ امیدی به اون دیوونه‌خونه نبود. ولی واسه چی؟ سرِ چی؟» و سرش را به نشانهٔ تأسف تکان داد و ادامه داد: «سر چیزی که ارزش دعوا کردن و جنگیدن نداشت. واسه همینم تصمیم گرفتم که دیگه یکی از اونا نباشم و حالام اینجام و اینجام می‌مونم.»

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید :)

سخن نویسندگان

دروووووود 

سخن نویسندگان :

 گاهی باید به دورِ خود یک دیوار تنهایی کشید،

نه برای اینکه دیگران را از خودت دُور کنی،
 بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت

دیوار را خراب می‌کند…!

ژان پل ساتر

 

اگر می خواهی ارزش واقعی یک انسان را ببینی به رفتارش با افراد پایین تر از خودش توجه کن نه به رفتارش با افراد هم سطحش.

جی کی رولینگ

معرفی موفق ترین افراد که شکست های بزرگی خوردند!

سلام به همگی  

می خوام افرادی رو بهتون معرفی کنم که برای رسیدن به موفقیت شکست های بزرگی خوردند:

1_جی.کی.رولینگ

جی کی رولینگ نویسنده ثروتمند مجموعه داستان های هری پاتر، مثال خوبی است برای اینکه بدانید هر فردی در هر شرایطی می تواند به موفقیت برسد. قبل از موفقیت او یک مادر مطلقه افسرده و بیکار بود که زندگی بسیار سختی داشت، درس می خواند و همزمان در اوقات فراغت خود نویسندگی هم می کرد.

در سال 1995، 12 ناشر هری پاتر را رد کردند اما یک سال بعد یک انتشاراتی کوچک چاپ این اثر را قبول کرد. در سال 1997 و 1998 این کتاب چندین جایزه در بخش کتاب کودکان به خود اختصاص داد و باعث شهرت و موفقیت جی کی رولینگ شد.

او خودش گفت:

“من تا زمانی که همه ناشران به من جواب رد نداده­ اند دست از تلاش برنمی­دارم البته اغلب می­ترسم که ممکن است این اتفاق رخ دهد”

2_والت دیزنی 

آقای دیزنی در سال 1919 از کار خود در روزنامه استار کانزاس اخراج شد، زیرا «فاقد قدرت تخیل بود و ایده‌های خوبی نداشت»!

 

هنگامی که او یک استودیوی انیمیشن را راه‌اندازی کرد، با ورشکستگی کامل مواجه شد؛ اما پس از مدتی با خلاقیت‌های فوق‌العاده والت دیزنی، رفته رفته محبوبیت فراگیری پیدا کرد.
آقای دیزنی در اوایل کار حتی پول نداشت که چند کارمند حقوق بگیر استخدام کند. ولی شکست‌های اولیه در زندگی دیزنی او را از حرکت به جلو منصرف نکرد. البته، مانند هر کس دیگری، شکست‌های دیزنی ضربه‌ای به اعتماد به نفس او بود. 
یکی از بزرگ‌ترین رازهای موفقیت والت دیزنی این بود که از تمام شکست های گذشته‌اش در راه پایه ریزی یک کسب و کار موفق و بزرگ، استفاده کرد.
دیزنی و کمپانی والت دیزنی زندگی میلیون‌ها نفر را در سراسر دنیا تحت تأثیر قرار داده‌اند. از کارتون‌ها تا پارک‌ها و فیلم‌های انیمیشن، هم کودکان و هم بزرگ‌سالان از کار دیزنی لذت می‌برند. شاید اگر تسلیم می‌شد، اوضاع خیلی فرق می‌کرد؛ اما باز اصرار ورزید، حتی وقتی شکست های بزرگ خورد...

3_توماس ادیسون

ادیسون یک مثال عالی برای فردی است که به حرف دیگران گوش نکرد و اسیر شکست نشد. جالب است بدانید که معلمان توماس به وی می گفتند که او احمق تر از آن است که بتواند چیزی را یاد بگیرد. ادیسون اما هیچگاه دست از تلاش بر نداشت و سرانجام پس از هزاران بار شکست، توانست نام خود را در تاریخ جاودانه کند.

هنگامی که یک خبرنگار روزنامه از او پرسید که: «آیا پس از 9000 تلاش ناموفق در راه اختراع وسایل مختلف احساس شکست و تسلیم شدن نمی‌کرد؟» پاسخ عجیبی از ادیسون دریافت کرد: «چرا احساس شکست کنم؟ من اکنون بیش از 9000 راه بلدم که لامپ الکترونیکی چطور کار نمی‌کند!»


ادیسون همان فردی است که معلمانش می‌گفتند او آن‌قدر احمق است که هیچ‌چیزی یاد نمی‌گیرد!


آقای ادیسون از دو شغل اول خود اخراج شد. با این حال به یکی از بزرگ‌ترین مبتکرین و مخترعین تاریخ تبدیل شد.

ادیسون هنگامی که درباره شکست هایش از او سؤال کردند، چنین گفت: «من شکست نخوردم. من فقط هزار راه پیدا کردم که به موفقیت ختم نمی شدند.»

4_آلبرت اینشتین

اینشتین تا سن چهار سالگی در ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل داشت. او حتی تا سن ۷ سالگی نمی توانست خواندن را یاد بگیرد. اما همین فرد در نهایت موفق شد نام خود را به عنوان پدر فیزیک دنیا مطرح نماید و جایزه نوبل را به دست آورد.

امید

از گابریل گارسیا مارکز ( رمان نویس) پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره ” امید ” بنویسی، چه می نویسی ؟

گفت: 99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم: یادت باشه دنیا گِرد است، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی. زندگی ساختنی است، نه ماندنی :)

 

شعر از فاضل نظری

سلاممممممم :)

می خوام امروز بهتون یه شعر بسیار زیبا از آقای فاضل نظری رو معرفی کنم :

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

از کتاب (گریه های امپراتور ) نوشته ی فاضل نظری
 

شعر قوی زیبا

سلام به همگی :)

می خوام یه شعر فوق العاده رو بهتون معرفی کنم

                قوی زیبا 

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
                                  فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
                                  رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند 
                                  كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ زیبا
                                  كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
                                  كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
                                  نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
                                  شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو دريا ي من بودي آغوش واكن 
                                كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

معرفی شعر از حافظ

سلاممممممم :)

امروز می خوام برای اولین بار یه شعر زیبا از حافظ رو بهتون معرفی کنم  : 

 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند             پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند    

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند                  ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

 به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند          نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند 

 سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند             رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

 ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند           ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

 دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد             ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

 چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند               بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند 

 در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند              که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

کتاب پسری با 35 کیلو امید

سلاممممممم   

کتاب امروز :  کتاب پسری با 35 کیلو امید 

موضوع :این کتاب درباره‌ی پسری است که از مدرسه و مدرسه رفتن بدش می‌آید، چون احساس می‌کند در آنجا هیچ چیز تازه و به‌دردبخوری یاد نمی‌گیرد! پدر، مادر، مدیر، معلم و دکترش اصرار دارند که او مشکل تمرکز، یا همان حواس‌پرتی دارد؛ اما خودش می‌داند که تنها مشکلش نداشتن انگیزه‌ی کافی است...!گرگوری از مدرسه متنفر است. بیشتر از هر چیزی توی دنیا. او دوست دارد اوقاتش را توی کارگاه پیش پدربزرگش بگذراند. اما پدر و مادرش اصرار دارند که او باید به مدرسه برود. او نمرات خوبی نمی‌گیرد. دو بار مردود شده و یکبار هم از مدرسه اخراج شده است.

بخشی از کتاب : 

بیشتر از هر چیزی توی این دنیا.

حتی از این هم بیشتر...

گند زده به زندگی‌ام. می‌توانم بگویم فقط تا سه سالگی خوشبخت بودم.

واقعاً از آن دوران چیز زیادی یادم نمی‌آید، اما به نظرم اوضاع خوب بود. بازی می‌کردم، کارتون خرس کوچولوی قهوه‌ای را ده بار پشت سر هم می‌دیدم، نقاشی می‌کشیدم و با سگ مخملی‌ام گرودودو۱، که عاشقش بودم، میلیاردها ماجرا می‌ساختم. مادرم برایم تعریف کرده که ساعت‌ها در اتاقم می‌ماندم و وراجی می‌کردم و با خودم تنهایی حرف می‌زدم. به‌خاطر همین‌هاست که می‌گویم آن زمان‌ها خوشبخت بودم.

در آن دوره از زندگی‌ام، همه را دوست داشتم و فکر می‌کردم همه همدیگر را دوست دارند. اما بعدها، وقتی سه سال و پنج ماهم شد، بووووووم! مهدکودک.

مثل این‌که صبح روز اول، خیلی خوشحال رفتم به مهد. چون پدر و مادرم در تمام تعطیلات آن‌قدر از مهدکودک برایم تعریف کرده بودند که دیگر حوصله‌ام را سر بردند: «عزیزم خیلی خوش‌شانسی، قراره بری یه مهدکودک خوب...»، «این کیف خوشگل نو رو ببین! این برای مهدکودک خوشگلته که می‌خوای بری!» و همین‌جوری ور ور ور... مثل این‌که آن روز گریه هم نکردم. (البته چون من کنجکاوم، فکر می‌کنم دلیلش این بود که می‌خواستم ببینم در مهدکودک چه اسباب‌بازی و لگوهایی دارند...) مثل این‌که موقع ناهار هم خوشحال به خانه برگشتم و خوب غذا خوردم و زود به اتاقم رفتم تا روز فوق‌العاده‌ام را برای گرودودو تعریف کنم.

خب اگر می‌دانستم، از آخرین لحظات خوشبختی‌ام حسابی لذت می‌بردم، چون بلافاصله بعدش، زندگی‌ام از مسیر اصلی خارج شد...